آزاده که نیستید ، لااقل آدم باشید.
نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 14 تیر 1388 و ساعت 08:58 ق.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
شما استاد بی شرف ، که قبل از امتحان می گویید : الکی خودتون را خسته نکنید و به نمره ی من اعتراض ندهید ، من هیچ کدوم را حتی نگاه هم نمی کنم !
شما غلط می کنی که میروی بیانیه امضا می کنی و به شورای نگهبان و انتخابات ریاست جمهوری اعتراض می کنی.
نوشته شده توسط کارتاژ در شنبه 13 تیر 1388 و ساعت 09:04 ق.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
ندا آقا سلطان که بود ؟
- او یک دانشجوی مرفه بود ، که بعد از کلاس موسیقی اش میخواست برود امیرآباد برای اسکی ، بعد موقع اسکی پایش پیچ خورد و افتاد و مرد.
نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 7 تیر 1388 و ساعت 02:52 ق.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
به کسی که یه فیلم کوتاه را با 35 میلیمتری میسازه نمیگن بچه پولدار ، میگن احمق
نوشته شده توسط کارتاژ در پنجشنبه 4 تیر 1388 و ساعت 09:54 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
تنها برای عوض شدن این فضای تلخ و مسموم این روزها ، کمی طنز ، البته کاملا جدی و رئال
یه بابایی رو می شناختم ، می خواست با یکی رابطه ی جنسی داشته باشه ، بعد که خواست بره بهش بگه ، نمیدونست دقیقا چی باید بگه ، گفت : ببخشید خانوم ، میتونیم با هم تولید مثل کنیم؟
نوشته شده توسط کارتاژ در چهارشنبه 3 تیر 1388 و ساعت 07:26 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
محبوب غیر علمی تخیلی باز من فکر میکند که می شود از اینجا تا ستاره ها پرواز کرد.
برایش که توضیح میدهم راجع به نحوه ی پرواز کردن و این که پرواز کردن وابسته به هوایی است که اطراف ماست و خارج از جو نمی توان پرواز کرد ، همین طوری که با بی حوصلگی به حرفهایم گوش میکند ، ناگهان قهر میکند و میرود ، می گوید : اصلا برو با هر کس دیگه ای که دوست داری پرواز کن.
نوشته شده توسط کارتاژ در پنجشنبه 28 خرداد 1388 و ساعت 05:09 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
تلویزیون با هر کی مصاحبه میکنه میگه من به مهندس موسوی رای دادم و مخالف با این حرکات هستم ، خب پس کی به احمدی نژاد رای داده؟
نوشته شده توسط کارتاژ در سه شنبه 26 خرداد 1388 و ساعت 08:15 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
این بار هم برای آماده کردن مقدمات کودتا از اوباش و فواحش استفاده کردند.
نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 24 خرداد 1388 و ساعت 01:06 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
این چند نکته را حتما بخوانید.
1- منظور من از فاحشه در نوشته ی پایین دقیقا معادل مفهوم کامل آن بود ، کسی که پول میگیرد برای زنا ! و لاغیر.
2- من قبلا هم در وبلاگم فحش داده بودم ، فحش هایی که می توانست کلی باشد ، اما کسی از آن ها ناراحت نشده بود ؛ مثلا من گفته بودم فاحشه های 360 ؛ اما کسی ناراحت نشده بود ، چرا ؟ چون همه می دانستیم که منظور من چیست ، من خودم توی 360 هستم ، تمامی دوستانم آنجا هستند ، بسیاری از افراد خانواده ام هم همین طور. اما چون تعریف ما از فاحشه ها دقیق بود کسی این نوشته را به خودش نمیگرفت ، همه می فهمیدیم که دوستان ما ، با هر نوع طرز فکری که دارند و هر نوع نگرشی نمی توان این وصله را به آنان چسباند ، و به همین دلیل همه می فهمیدیم که منظور از آن فاحشه ها ، دقیقا کسانی هستند که پول میگیرند ( به هر روشی ؛ از گرفتن کارت شارژ ایرانسل گرفته تا به صورت دستی ) برای زنا ! و لاغیر
3- مرز بین اخلاق و غیراخلاق خیلی روشن و واضح است ، اگر خودمان را به خواب نزنیم ، همه میفهمیم که کجا فحشا است و کجا نیست ، من میدانم که تا کجا با رابطه ام با دوستانم دچار فساد نمی شوم و از کجا به بعد دقیقا فحشا است ، همه این را میدانیم و واقعا مشکلی هم در فهم آن نداریم.
4- کسانی که نزدیکتر با من هستند ، می دانند که تمامی دوستان نزدیک من ، امروز یکی از مسئولین ستادهای میرحسین هستند ، و من همچنان با آنها دوست هستم ، کوه میروم با آنها ، کافه میروم و دور هم مینشینیم و سیگار میکشیم ! وقتی به رستوران میرویم آن ها شال سبز دارند و من ندارم ! اما من هرگز نمیگویم که آن ها فاحشه اند ، چون دارند برای عقیده شان کار می کنند ، حتی اگر عقیده شان مخالف من باشد.
5- نوشتن مطلب پایینی برای این نبود که کسی به کروبی رای بدهد ، انقدر شعور دارم و انقدر در مطبوعات کار کرده ام که بدانم ضریب نفوذ یک رسانه مانند این وبلاگ ؛ آن هم در این زمان بسیار نزدیک به انتخابات چقدر است ، پس می دانم که نمی شود و نمی خواستم به این روش برای کاندیدای مورد نظر خودم رای جمع کنم.
6- پس چرا این را نوشتم؟ چون دوستانی دارم که در ستاد میرحسین هستند ؛ دوستانی دارم که دستبند سبز می بندند ، و بسیار دوستشان دارم . قبلا گفتم که مرز بین اخلاق و غیر اخلاق بسیار واضح و روشن است.اما امروز که در خیابان بروی این مرز شکسته است ، و درد اینجاست! من مخالف با دستبند سبز نیستم ، من حتی مخالف با این نیستم که چند شب به بهانه ی انتخابات هم که شده مردم در خیابان ها باشند و رقص و شادی کنند. اما وقتی مرز بین شادی مردم عادی و حضور فاحشه ها ( با همان تعریف بالا ) در هم میشکند فاجعه ای رخ می دهد.
7- این اتفاق در دور پیش هم افتاد ؛ ستاد یکی از کاندیداها به فاحشه های معروف و به نام تهران پول میداد تا توی شهر با ماشین های اسپرت شده چرخ بزنند ، اما آنروز فاجعه نبود ، زیرا حتی کسانی که برای همان کاندیدا هم تبلیغ می کردند حسابشان از حساب آن فاحشه ها جدا بود ، معلوم بود که چه کسی پول گرفته است تا این چنین باشد و چه کسی برای عقیده اش دارد فریاد میزند.
8- نگویید نه ، که همه میدانیم که امروز هم به بسیاری از همان هایی که پول میگیرند در ازای زنا . پول داده شده است برای تبلیغ ، برای ول گردی با ماشین در خیابان . این هم فاجعه نیست ، خیلی طبیعی است در کشوری مثل کشور ما که هیچ چیزش طبیعی نیست.
مشکل از جایی شروع شد که حالا آدم های معمولی که دستبد به دست داشتند هم وقتی این ها را دیدند ، گفتند که حالا که بیرون هستیم ، هم فال و هم تماشا ! ماجرا انقدر توی هم پیچید که دیگر نمیشد تفکیک کرد بین فاحشه ها و مردمی که میخواستند موسوی بشود رییس جمهور.
9- این خبر هم پیچید بین مردم ، که بیایی بیرون با دستبند سبز ، می توانی" جنده بازی" کنی، نتیجه اش این شد که عده ای که آمدند برای این کار نه می دانستند چرا موسوی را می خواهند و نه می دانستند چرا در خیابان هستند. یک دلیل خیلی خوب هم برای این حرف دارم : شعارهای طرفداران موسوی را گوش کنید .
ای ول ،ای ول ، موسوی رو ای ول
موسوی انتخاب میشه ، خدا میدونه که حقشه ، به لطف یزدان و ....
ای ول ای وله ، ای ول ، موسوی یله ، ای ول
موسوی قهرمان ، امید نسل جوان .
و ....
این ها شعارهای استادیومی هستند ، وقتی که کسانی فقط به این دلیل که توی استادیوم های ایران نمی شود به صورت مختلط رفت بیایند توی خیابان و برای موسوی شعار دهند نتیجه اش این می شود ، وگرنه این شعارها را هرگز نمی شنیدیم.
10 - بعد این ها شدند جو غالب ، این ها شدند موج و کسانی که دلیلی داشتند برای رای دادن به موسوی ، کسانی که سرشان به تنشان می ارزید ، کسی که یک نامه ی سرگشاده نوشته بود برای نخست وزیر امام ، به کنار رفتند ! این موج سبز همه ی کشور را گرفت. تمام مرزها در هم شکست
11- عذر خواهی از کسی نمیکنم ، چون به کسی توهین نکرده ام ، اگر کسی مطلب را اشتباه برداشت کرده است تقصیر خودش است ، وگرنه من همچنان ارزش والایی قائلم برای کسانی که انتخاب می کنند.
و البته کسانی هم که پول گرفته اند برای چنین کارهایی ، فکر نمیکنم اگر بهشان بگویی فاحشه ناراحت شوند .
دلیل ناراحتی دوستان را هم جو انتخابات میدانم ، اصلا بگذارید انتخابات تمام شود ، یک بار دیگر متن را بخوانید !
آن وقت شما هم موافق من می شوید.
12 - این را هم ببینید ( + ) غیاث آبادی طرفدار موسوی است ، اما او هم فقط به این دلیل که نمیخواهد کورکورانه با ماجرا برخورد کند این فاجعه را می بیند ، واقعا زشت است برای نسل من که این مرز بین فاحشه ها و آدم های معمولی به این سادگی در هم شکسته شود.واقعا تنم لرزید وقتی این قسمت را خواندم : "انگار یکی از آنها داشت به آن یکی میگفت که «بیا بریم یه جای خلوت تا
قشنگ بهت توضیح بدم که داری اشتباه میکنی». من هم که از همه جا رانده
بودم و کچل در دهاتمان قوچعلی بود، از روی ناچاری و بخاطر اینکه کلاً دست
خالی برنگشته باشم به آنها گفتم «اگر اجازه بدین شاید منهم بتونم یک
توضیحی بدم و بحثی بکنیم». گفت «فضول ملتی؟ به تو چه مربوط که خودتو داخل
مسائل خصوصی ملت میکنی! اگه راس میگی بیا یه کم از این عکسا رو ببر بین
ملت پخش کن. اگر هم نمیکنی، پس بزن به چاک»"
یعنی واقعا کاری کرده ایم که نسل قبل تر راجع به آزادی خواهی و فعالیت سیاسی ما این گونه باید فکر کند؟
13 - باز هم تاکید میکنم ، فضای انتخابات باعث شده که چشم هامان را ببندیم و هرکس که حرفی زد که حتی ممکن بود کمی به ما ربط داشته باشد سریعا در مقابلش جبهه بگیریم ( حتی خود من هم در فیس بوک چند بار دچار این مشکل شدم ) چند روز دیگر که شور انتخابات خوابید یک بار دیگر این مطلب را بخوانید ، خواهش میکنم.
14- به کامنت ها کامل و واضح جواب میدهم ، اما اگر حس کنم کامنتی به این دلیل گذاشته شده است که متن را کامل نخوانده اند ، هیچ جوابی نمی نویسم ، یعنی فکر میکنم اگر نویسنده ی آن کامنت یک بار دیگر متن را با دقت بخواند دیگر آن نظر را نخواهد نوشت.
15- برای من ِ مینیمال نویس طولانی نوشتن سخت است ، ( حتی شاید کج فهمی متن پایینی هم به دلیل همین مینیمال بودنش بود ) پس اگر جایی حوصله نکردم که این نوشته را کامل تر بنویسم و سریعا از موضوعی رد شدم شما ببخشید.
نوشته شده توسط کارتاژ در سه شنبه 19 خرداد 1388 و ساعت 04:59 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
آقای موسوی ، شما بسیار خوب هستید ، و حتی مطمئنم که دوران ریاست جمهوری شما یکی از بهترین دوران های ایران خواهد بود ، اما بعدها که خواستیم تاریخ این کشور را بنویسیم ، هیچ گاه یادمان نخواهد رفت ؛ که روزگاری ، در خیابان که راه میرفتی ، فاحشه ها رنگ سیادت شما را به همراه داشتند.
- هنوز هم معتقدم این پوپولیست از همه چیز بدتر است ، لمپن های سبز پوش از احمدی نژادی که حرف و اندیشه اش یکی است ( ولو این که بد باشد ) بسیار بدترند برای این سرزمین.
نوشته شده توسط کارتاژ در شنبه 16 خرداد 1388 و ساعت 06:22 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
ستاد احمدی نژاد بیشتر از این که پول کاغذ و چاپ بده ، پول داده اسپری رنگ خریده.
نوشته شده توسط کارتاژ در جمعه 8 خرداد 1388 و ساعت 07:22 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
توییتر بد است ، خصوصا برای مینیمال نویس ها ، چیزی برای نوشتن در وبلاگ باقی نمی گذارد.
نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 3 خرداد 1388 و ساعت 12:27 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
اسلام شناس معاصر خانم ان ماری شیمل
هنوز نفهمیدم چرا بعضی از مسلمانان برای اثبات دینشون ، هی به این مسشرقین ناشناس و احمقی که فقط یک بار به خاور میانه سفر کرده اند ارجاع می دهند.
اگه چیزی خرافه باشه ، به این دلیل که چند تا احمق فرانسوی که اومده بودن تا " شب های عربی " رو تجربه کنن ، تایید بشه ، که دلیل بر درست بودنش نیست.
نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 و ساعت 12:40 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
من آخرش این قورباغه ای که همیشه بالای در ورودی میشینه رو می کشم.
نوشته شده توسط کارتاژ در شنبه 26 اردیبهشت 1388 و ساعت 12:28 ق.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
من ترجیح میدهم زیر فشار امپریالیسم له بشم ، بمیرم ، ولی به اندازه ی این چپ ها احمق نباشم.
نوشته شده توسط کارتاژ در چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 و ساعت 10:59 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
اصلا اسم محبوب غیر علمی تخیلی باز من نه لیلاست ، نه نازی.
اسمش گلابتونه.
نوشته شده توسط کارتاژ در چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 و ساعت 02:01 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
نمیدونم چرا هر وقت چوب یا عصا دستم میگیرم ، بهم حس پیامبری دست میده !
می خواهم بقیه را آدم کنم.
نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 و ساعت 11:27 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
طرف توی نامه ی رسمی دانشگاهیش نوشته " راجبِ انصراف من از فلان انجمن " ، بعد میاد از از سبک نمایشنامه نویسی من ایراد می گیره .
نوشته شده توسط کارتاژ در یکشنبه 30 فروردین 1388 و ساعت 01:01 ق.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
من آخرش نفهمیدم این بانک اسپرم یعنی چی دقیقا.
یعنی آدم اولش میره یه مقدار کمی اسپرم میذاره اونجا ، بعد هر وقت بیشتر احتیاج داشت بهش وام میدن؟
- ولی واقعا آدم کمرش میشکنه زیر باز پرداخت قسط هاش !
نوشته شده توسط کارتاژ در چهارشنبه 26 فروردین 1388 و ساعت 11:46 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
این خیلی بده که خونه ی من ، محل کار من ، دانشگاه من و همه ی چیزهایی که به من مربوطه همش توی یه خیابون دزاشیب خلاصه شده !
- فردا پا میشم میرم ستاد شرق جبهه مشارکت ! دلم تنگ شده واسه اونجا. کور بشم اگه نرم.
نوشته شده توسط کارتاژ در شنبه 22 فروردین 1388 و ساعت 11:45 ب.ظ
_ _ _ _ _ _ _ _ _ __ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _